آروشای گلم
آروشای گلم خیلی قشنگ و شمرده صحبت میکنه. البته گاهی اوقات هم کلماتی میگه که باعث تعجب من میشه. آخه به نظرم بزرگتر از سنش صحبت میکنه. کلاً هرچیزی که من و بابایی بهش میگیم در موقعیتی مشابه به خودمون بر میگردونه.
موقع حرف زدن خیلی از دستاش استفاده میکنه که من عاشق اونهام. البته تقریباً تن صدای بلندی داره که ما برای اینکه آروم تر صحبت کنه مجبور میشیم خودمون آروم تر از حالت عادی با هم صحبت کنیم. بعضی مواقع هم مجبور میشیم بهش تذکر بدیم که آروم صحبت کنه.
تصمیم گرفتم آروشا رو برای بار دوم توی گارگاه های مادر و کودک ثبت نام کنم. ایندفعه توی کارگاه قصه و موسیقی ثبت نامش میکنم. امیدوارم در کنار بچه های دیگه بهش خوش بگذره.
شیرینی های دختر گلم
پای تختش روی زمین خوابیدم. با یک صدای بامزه و با چشمهایی که یگم گردشون کرده به من نگاه میکنه و میگه: مواظب باش سرت نخوره به اینجا. نگرانت میشماااا .
داشتم با بابا سر یه موضوعی صحبت میکردم. من توی پذیرایی بودم و بابایی توی اتاق خواب. بلند تر از حالت معمول صحبت میکردم. اومده، دستش رو سمت من گرفته و بهم میگه: داد نزن. داد نزن. ناراحت میشماااا. قربون تو و اون فهم و شعورت. عزیز خودمی.



آروشای گلم 


